Omidorkh1

هرچی فکر میکنم مضحکه، ولی الان دیگه هیچ کس دنبال چیزای مضحک نیست، پس اینم میتونه به نوبه خودش نو باشه!

Omidorkh1

هرچی فکر میکنم مضحکه، ولی الان دیگه هیچ کس دنبال چیزای مضحک نیست، پس اینم میتونه به نوبه خودش نو باشه!

ی بارم توضیح دادیم دیگه بابا، تازه اولش به ما گفتن همه چی با کاروانه.

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

در عنفوان جنینی در اصفهان متولد شده، سپس در عنفوان نوزادی بیماری زردی گرفته، قرار بود به افتخار مرگ نائل گردم که لعنت به این علوم پزشکی. 

تا سن 16 سالگی را طبیعتاً ول گشتم. البته عادت نداشتم که در کوچه و خیابان ولگردی کنم چون کلاً ولگردی نمی‌کردم بلکه یک گوشه مثل دیوانه‌ها می‌نشستم و چند کار را ممکن بود که انجام دهم، اولی نقاشی بود که هیچ‌گاه به طراحی ارتقای درجه پیدا نکرد. دومی شعر گفتن بود که هنوز ادامه دارد اما نه به آن قوتی که در دوره‌ی راهنمایی در جریان بود. سومی آهنگسازی بود که تحت تاثیر موسیقی هیپ‌هاپ شروع شد و سه سال ادامه یافت، و زمانی که جنونش خاموش شد، خودم را در میان ادبیات داستانی یافتم. از قضا معتادش شدم، چیزهایی نوشتم به عنوان داستان که حالا وقتی به آن‌ها نگاه می‌کنم ارزش داستانیِ چندانی ندارند، اما در آن روزگار (تقریباً یک سال پیش در سن 17 سالگی) این به اصطلاح داستان‌ها را تحویل انجمن‌هایی مجازی دادم، خوششان می‌آمد و تشویق می‌شدم. البته نقدهای دست و پا شکسته‌ای بر اساس تجربیاتشان می‌کردند که به هر حال کمک کننده بود و مرا به جلو هُل می‌داد. همین ها باعث شد داستانی بنویسم که نه تنها برای خودم، برای آن جمع مجازی هم خیره کننده بود، شاید پنجمین داستانم بود و اصلاً عبایی ندارم که از خودم تعریف کنم و بگویم آن روز این داستان شاهکار یگانه‌ی من بود. چندی که گذشت تب نویسندگی در من سر به فلک گذاشت، شخصی در ازای اداره‌ی گروهیی در تلگرام و آموزش نویسندگی به آنان به من و دو نفر دیگر هفتگی 50 تومان پول می‌داد و قرار بود در ازای پیشرفت در کارمان سقف این حقوق به 200 تومان در هفته هم افزایش یابد، البته کار بی دردسری بود ولی خیلی زود اعصاب من را خُرد کرد و دعوایی با اعضا درگرفت که مجبور شدم از آن جمع فرار کنم و پول مفت را هم بگذارم برای دیگران. این مصادف بود با راه یافتن من به جمع نویسندگان و منتقدان شهرم، فقط سه هفته طول کشید تا تصمیم گرفتم داستانی برای جلسه ی هفگیِ این جمع که به نقد داستان‌های اعضا می‌پرداختند، ببرم. همان داستان شاهکارم را برای‌شان بردم و هفته‌ی بعد به اتفاقی که رخ می‌داد شک داشتم. تک تک اعضا شگفت‌زده بودند که با آن سن کم آن‌طور داستانی نوشته بودم. جز یک نفر، که آن شخص هم اکنون یکی از بهترین رفقای من است.

به هرحال همه را گفتم که بگویم، از آن روز فهمیدم که چرا در رشته ی ریاضی هیچ خری نشدم، فهمیدم نویسندگی تَب نبود، شاید راهی بود که باید می‌یافتم.

انتظار چیز دیگری از زندگی من که ندارید؟ به خدا متولد 11/09/1377 هستم.