Omidorkh1

هرچی فکر میکنم مضحکه، ولی الان دیگه هیچ کس دنبال چیزای مضحک نیست، پس اینم میتونه به نوبه خودش نو باشه!

Omidorkh1

هرچی فکر میکنم مضحکه، ولی الان دیگه هیچ کس دنبال چیزای مضحک نیست، پس اینم میتونه به نوبه خودش نو باشه!

ی بارم توضیح دادیم دیگه بابا، تازه اولش به ما گفتن همه چی با کاروانه.

کلمات کلیدی
آخرین مطالب

دغدغه های کاذب:سکس

جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ب.ظ

تا اینجا که هفت نقطه را برای شما نوشته ام،بن مایه های طنز مدنظر بود، اما این قسمت وضع فرق دارد. چرا که به سراغ موضوعی رفته ام که به نظر خودم بسیار زیباست "دغدغه های کاذب" اصولا چون باید بدانید که دغدغه چیست لابد میدانید کاذب هم چیست نمیخواهم به توضیح کلی این عبارت بپردازم بلکه سراغ یک دغده کاذب میرویم. "سکس"
اما چرا سکس یک دغدغه ی کاذب است؟ جواب سوال به آسانی آشکار نمی شود. اما چاره ای نیست، بیایید بررسی کنیم.
تجلی خوشبختی، امروزه در چه چیزی اتفاق افتاده است؟ قاعدتا پول، پول، پول. اما مشکل اساسی را دو عامل پدید می آورند، اول آنکه اگر در چاه هم باشیم باز دنبال خوشبختی میرویم، دوم آنکه اکثریت جامعه آن میزان پولی که خوشبختشان کند را ندارند. پس ناچار دنبال روش هایی میروند تا، گرچه نمی توانند به پول برسند ولی حداقل به خوشبختی برسند. و چه گزینه ای مرتفع تر از سکس که در جامعه ی امروز نه تنها به عنوان یک لذت صرف مطرح شده بلکه حتی در ذات انسان هم به عنوان یک نیاز مطرح است. از آن گذشته جاذبه های دیگری هم مثل کشف کردن یک دنیای ناشناخته و کنجکاوی را در بر میگیرد. 
اما سکس به تنهایی یک غول بی شاخ و دم زشت یا یک گناهه کبیره نیست، مذهبیون بدون درک ضرورت این موضوع از قبل آموخته اند که سکس نباید مثل نقل و نبات جاری باشد، اما آن دسته که مذهبی نیستند و به تعبیری روشن فکر یا منطقی اند باید درک کنند که سکس بدون بستری از پیمان های علنی، منجر به پدیده هایی میشود که شخصیت فرد را به زیر میکشد، در صورتی که خود فرد سرمست از لذت بوده و هیچ توجهی به آن ندارد. 
و ماهم مستقیم در جامعه ای زندگی میکنیم که ازدواج در آن برای جوان در درجه ی اول یک ننگ است و خریت و در درجه ی دوم نبودن با جنس مخالف هم یک ننگ و خریتی بزرگ تر. و با این القای شدید جامعه جوان چاره ای ندارد جز اینکه از میانبر ها این لذت را تجربه کند ولی مشکل بعدی سریع نمود پیدا میکند، فرهنگ ایران هنوز آنقدر به مدرنیته ی غربی نرسیده که برای هر کس جفتی بدون محدودیت و آزاد وجود داشته باشد و جوان برای رسیدن به این لذت، به احتمال زیاد،به طور مکرر با شکست مواجه میشود. از این نقطه به بعد کار سخت میشود، چرا که زمانی دغدغه ی آن ها تماما سکس شده که باید، تماما به فکر آینده و هدفشان برای آن باشند. چرا که هدف بلند مدت به زندگی جهت و معنا میدهد، اما سکس یک هدف کوتاه مدت است که پس از رسیدن به آن، فرد متوجه پتانسیل کم آن برای کم آن برای یک دغدغه ی جدی در طول زندگی خواهد شد. 
#نقطه 8
#noghteh
امید

هنر برای هنر

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۰ ب.ظ

اگر اهل هنر نیستید خب خاک توی سرتان. هر شخصی توی زندگی هنری ندارد قطعا از پست ترین امت من است، مستحیلی از خودم. اما اگر هنری دارید، حتی ظرف شستن هم قبول، لابد شنیده اید که میگویند" هنر برای هنر." جایی هم یک آقایی گفت " هنر برای هنر همواره" اما عموم برایشان این جا افتاده که فکر میکنند این شعار مخصوص آن دسته از هنرمندانیست که هنرشان را در راستای بی مفهومی و بدون زیر لایه های پند آموز و پیام های اخلاقی استفاده میکنند. مثلا موسیقی دانی که این شعارش است فقط به دنبال، دامبولی دیمبو، بزن برقص و لهب و لعب است.
اما لطفا تز ندهید، این جمله یکی از جمله هاییست که بنیان زندگی مدرن امروزه را تشکیل داده است و همه مدیونش هستیم، اما چطور؟
جنگ جهانی اول و دوم بود. اروپا آنقدر وحشت کرده بود که یک دفعه به خودش آمد دید همه چیز رو به نزول است، همه چیز رو به پوچیست. حالا بگذارید اتفاقی که چندسال قبل افتاده بود را بررسی کنیم، اینکه اروپاییان در پی قرون 18 و 19 ایمانشان به علم تا حدی راسخ شد که گفتند علم بهتر از خدا و پیغمبر جواب میدهد. هنرمندان هم ریشه ی ایده ئولوژی مذهب و سنت را یکباره زدند و از دلشان نیچه و امثالش بیرون جستند.
ولی جنگ جهانی اوضاع آنقدر یأس آور شد که جنبش های نوظهور متعددی از جمله ابزورد، سورئال، دادائیسم و...شکل گرفت. چرا؟ چون هنرمندان دیدند حتی طرفداریشان از چپ و راست، سنت هم بی فایده بوده است. نمی شود به پاک و صالح بودن هیچ یک از آنها اعتماد کرد. پس گفتند پس از دوهزار سال که هنرمان را در خدمت ترویج و تبلیغ پادشاهان و ایدئولوژی های مختلف قرار دادیم و هر بار نتیجه اش از قبل بدتر شد،حالا زمانش رسیده تا به هیچ کس و به هیچ چیز جز هنر اعتماد نکنیم. خلاصه مفهوم هنر برای هنر آن روز ها این بود که: ما که نمیخواهیم از چیز خاصی طرفداری کنیم، حتی از تاریخ، پس بیایید تنها هنر را برای شادی مردم و لذت بردن آنها به کار گیریم، یعنی هنر برای هنر.
#نقطه 7
#noghteh
امید

نقطه سرشار است از معانی

چهارشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۲۹ ب.ظ

در پی تمامی قسمت های قبل دیگه امروز واقعا ثابت میکنم نقطه سرشار است از معانی، این روشی که الان میخواهم به کار ببرم تازه کشف است، یعنی همین چند دهه پیش که اتفاقا آن موقع هم نقطه سرشار بود از معانی، آمریکایی ها به لطف علوم روانشناسی مدرنشان (دقیقا همان علمی که قرار است به شما بقبولاند نقطه سرشار است از معانی)  دریافتند که اگر یک چیز را (برای مثال: نقطه سرشار است از معانی _نقطه سرشار است از معانی _نقطه سرشار است از معانی) بارها و بارها (به این شکل :نقطه سرشار است از معانی _نقطه سرشار است از معانی _نقطه سرشار است از معانی) به طور پنهان و در پس زمینه برای افراد آشکار کنید، فرد مقابل با اینکه نمیفهمد (مثلا شما نمیفهمید نقطه سرشار است از معانی) دارد بارها و بارها (برای افرادی که تازه به جمع ما پیوسته اند(اسماییلی مجریای برنامه های زنده) :نقطه سرشار است از معانی _نقطه سرشار است از معانی _نقطه سرشار است از معانی)یک چیز را وارد ذهنش میکند. اما با آن چیز آنقدر احساس صمیمیت و نزدیکی میکند که هر گاه چند گزینه به صورت آشکار مقابلش باشد. که یکی شامل آن چیز خاص باشد و دیگری ها هرچه میتواند باشد، آن فرد به احتمال زیاد گزینه ی آشنا را انتخاب میکند. شما از میان گزینه های:

1نقطه سرشار است از معانی 

2چقدر تو زر میزنی 

3سلام حاله همه خوب باشه 

4نقطه مضخرفه

کدام را انتخاب میکنید؟ 

امید

نقطه پنجم

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۴۵ ق.ظ

خدا به سر شاهده دیگر از ارجاع خسته شده ام، از آن گذشته مطمئنم انقدر بی کار و ول و عار هستید که رفته باشید نقطه های قبلی را خوانده باشید. پس خاطر جمع،ماچ. اما لا به لای مستحیلات قبلی عرض کردم که قرار است قسمت بعدی سفسطه کنم. ولی دقیقا نمیدانم سفسطه یعنی چه، هرچند تعاریف و مفهوم هایش را کامل خوانده ام اما در عمل گیج کننده است. مثلا یک روز یک استاد رشته ی الهیات داشت با من سر حقوق زن بحث میکرد که یک دفعه بی مقدمه در آمد به من گفت "ببین عزیز شما داری سفسطه میکنی" آن روز ها هنوز معنی سفسطه را نمیدانستم ولی بعدها که رفتم در ویکیپدیای فقید معنی سفسطه را خواندم دیدم نصف حرف های ایشان هم سفسطه بوده و فقط این من بودم که کاربرد کلمه ی سفسطه را نمیدانستم. 
مثلا استفاده ی خاص هم دارد، به طور کلی شما نمیتوانی یک طلبه، آخوند، بسیجی پیدا کنی که در روز کمتر از سه وعده ازین کلمه استفاده کرده باشد و بحث را نبرده باشد. 
مثالی دیگر، در مجلسی بودیم که یک آخوند محترم بود و یک آتئیست لعن شده. من آنروز نشسته بودم در جبهه ی آخوند گرامی.تا اینکه آتئیست لعن شده خواست یک مفهوم فیزیک کوانتومی را در کت حاج آقا کند. حاج آقا یک نگاه نافذ انداخت و گفت متوجه نمیشوم. آتئیست لعن شده گفت اشکال ندارد و آنقدر توضیح داد که به نظرم حاج آقا دیگر شرمش شد بگوید نمیفهمم، اما مشکل این بود که اگر میفهمید برهانش نقض میشد. پس در آمد گفت "شما داری سفسطه میکنی بانو" من هم یواشکی پا شدم و از پشت سر حاج آقا گریختم، اما خب این کلمه ی جادویی در روحم تأثیر گذاشت.
نقطه همانقدر که بی ارزش است، مثال یک گندم، بی مفهوم است، مثال یک لکه در سفیدی،با ارزش است. از یک گندم خُرد می شود مزرعه ای گندم به وجود آورد و تا آن لکه ی کدر نباشد شما قادر به تمیز میان سفیدی و کثیفی نخواهید بود. سرجمع چون نقطه هیچ حرفی برای گفتن ندارد، ناگفته پیداست، پر از حرف های ناگفته است.
امید

نقطه‌ی چهارم

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۴۱ ب.ظ

اگر در جریان نقطه هستید، بوس.ولی اگر در جریان نقطه نیستید شمارا به خدا قسم خسته شدم از بس به پاراگراف اول قسمت قبل ارجاعتان دادم. به هر حال اگر در جریانید باید بدانید که در قسمت قبل تر از قبل، از زیر یک سوال اساسی فرار کردم. یعنی این ادعا که میگفت:"نقطه در عین بی مفهومی و بی ارزشی و مبهمی، سرشار است از معانی." به چه دلیل است؟ 
اما فرار من آیا هنوز ادامه دارد یا بالاخره وقت پاسخ دادن به این سوال فرا رسیده؟ جالب توجه است اگر درباره ی راه های فرار از زیر بار پاسخ به سوالات سخت کمی حرف بزنیم. در روش اول ما حواس پرتی را فرا گرفتیم. در قسمت بعد قرار است سفسطه کنم و در این قسمت قرار است دست به دامن روش دروغ و مشتقاتش یعنی فرافکنی و تکذیب شوم. اما چطور؟ 
یکی از راه های غریزی برای فرار همین دروغ و دو برادرش تکذیب و فرافکنی است، تقریبا اولین روشی که هرکس می آموزد. اما در این روزگار به شدت بی تاثیر و بی کاربرد واقع شده. برای مثال میتوانم بگویم"من آن ادعا را نکرده ام" و شما سریع یک screen shot از آن تهیه کرده، تکذیب مرا نامعتبر سازید. یا مثلا برای فرافکنی بگویم کس دیگری آن را نوشته " و شما سریع بگویید اگر کس دیگری نوشته چرا در پیج شخصی تو قرار دارد؟ چطور کس دیگری به پیج تو دسترسی داشته است؟ و تو در قبالش هیچ واکنشی انجام ندادی؟ 
همینطور میشود این مضامین را به صدها روش دیگر به کار بست هر بار به راحتی باطلش کرد. حالا به نقطه ای رسیدیم که میدانیم من از این روش ها ممکن نیست بتوانم فرار کنم. برای همین خوب در مورد آن توضیح دادم تا وقتی خواستم بگویم "اکانتم هک شده بود و آن ها را من ننوشته بودم" و شما سریعا پشت بندش از گفته ی من ایراد گرفتید، با لبخندی ژکوند رو به شما کنم و بگویم " هه این ها را که خودم در این پست یادتان دادم، یک چیزی بگو خودم یادت نداده باشم بابا " و باز با پایان کاراکتر ها برنده ی این بازی کثیف خودم باشم. 
امید

در بحبوحه ی انتخابش

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۳۱ ب.ظ

در بحبوحه ی انتخابش 

من یک روسپی ام؛ سی سال قبل وقتی که ده سالم بود، یادم می آید درحالی که پدرم مرا به یک روسپی خانه میفروخت از سربازان مست برهنه شنیدم "جنگ تمام شده، بزودی مجلس آزاد مردمی تشکیل خواهد شد..." آن روز جمهوری خواه ها به حکومت رسیدند، و من، روسپی بودم. چند سال بعد مجلس به دست سوسیال دموکرات ها افتاد، مردم در خیابان ها میرقصیدند و آواز میخواندند و من، یک روسپی بودم بعد از آن قدرت به دست فاشیست ها افتاد،مردم میگفتند دوران وحشت فرارسیده است...اما من همچنان فقط یک روسپی بودم بعد از آن انقلاب دیگری شد و از چریک فدایی نیمه لختی که در آغوشم آروغ میزد شنیدم "همه ی آن فاشیست های ازخدا بی خبر را اعدام کرده اند" اما من اعتنایی به حرفهای یک پیرمرد مست نکردم، چراکه بهرحال من فقط یک روسپی بودم، بعد از آن اصلاح طلب ها حکومت را به دست گرفتند و روسپی خانه ی ما بسته شد،و من از چند همکار دیگر شنیدم که آن روز هفتصد روسپی خانه دیگر در شهر تعطیل شده بود... سربازانی که خانه مان را با حکم رسمی مهروموم کرده بودند، مارا به جایی جدید منتقل کردند، و آنجا بود که فهمیدم، من هنوز هم، یک روسپی ام تا اینکه یک روز صبح از همکاری شنیدم که جمهوری خواه ها باردیگر قدرت را در دست گرفته اند...از امروز به بعد خود مردم کشورشان را اداره خواهند کرد!... امروز در آستانه ی چهل سالگی، من پیروزی هاو شکست های سیاسی متفاوتی را به چشم دیدم، و هنوز روسپی ام! و حالا، عده ای با یک جعبه ی بزرگ وارد خانه ام شدند، آنها میگویند باید در سرنوشت سیاسی کشورم سهیم باشم، آنها خنده دار ترین آدم هایی هستند که من بعداز چهل سال روسپی ملاقات کرده ام! چونکه من بهرحال یک روسپی ام! و آنها از من میخواهند که بگویم؛ دوست دارم زیر نظر کدام نظام سیاسی، یک روسپی باشم؟


نویسنده: کورد پاور جیاوازە

  با اندکی تصرف 

سه نقطه

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ق.ظ

خب خب خب

قطعا انقدر حرف زده ام و در بوق و کرنا کرده ام که همه میدانند دارم یک چیز های بیخودی و چرت و پرتی با عنوان نقطه مینویسم و روی اینستاگرام قرار میدهم، پس اینبار دیگر آغاز متن را به ارجاع دادن مخاطب به قسمت های قبل مزین نمیکنم،هرچند به نظر میرسد همین الان این کار را کردم. 

اما این قسمت به خاطر اسم خاص ترش که میشود سه نقطه، ... . قرار است کمی تفریح کنیم، البته شما نه، من تفریح میکنم، نویسنده ها با بازی دادن مخاطب تفریح میکنند، البته ناراحت نباشید شما قرار نیست این متن را تا آخر بخوانید(بر اساس تجربه) و بازی بخورید. اما موضوع اصلی، که همان اسم این قسمت است، سه نقطه، چیزی که به وفور یافت می‌شود.

وقتی داخل یک پیام رسان میشوید، مثلا تلگرام، میبینید وسط چت کردن هایتان کسی می آید و سه نقطه میگذارد و هیچ چیز نمی گوید، در مرحله اول نگران میشوید فکر میکنید دارد میمیرد و به کمک نیاز دارد، سپس یک نگاه سریع به اسمش میکنید میبینید یک چیز نامفهوم است، یک نگاه به عکس نمایه اش میکنید، میبینید در وصف آذر ماهی ها داد سخن بر آورده است، تنها امیدتان میشود یوزرنیمش، و خوشبختانه از یوزرنیمش تشخیص میدهید که فرد مذکور جنس مخالف است یا نه، اگر جنس مخالف نبود، سریع تایپ میکنید "مردم دیوونه شدن" اگر جنس مخالف بود سریع ابراز نگرانی میکنید. و منتظر پاسخ میشوید، معمولا بعد از پنج دقیقه طرف می آید برای شما مینویسد، چیزیم نیس، فقط اعلام حضور کردم، البته عاقلانه تر آنست که به جای ناراحت شدن از اینکه با احساسات لطیفتان بازی شده، در جواب بگویید، آه ای ابر های تیره، سپس ضمیمه کنید"خخخخ" و پس از اندکی بگویید "باحال بود" و بعد از تمام این ها بگویید "asl pi el zed" بعد از اینکه این کارها را کردید دیگر باید منتظر فرصتی باشید که یا او به بهانه ای بیاید پی وی شما، یا شما بروید. بقیه اش هم به ما ربطی ندارد. 

کاربرد دیگر این سه نقطه ی عزیز وسط دعواست، دقیقا جایی که دو نفر دارند در دنیای مجازی رکیک ترین فحش هارا به هم میدهند و یکی از آن دو طرف دوس شماست ولی شما یا دخترید، یا اگر پسرید نمیخواهید دختر های جمع شمارا بی ادب تلقی کنند برای همین سریع تایپ میکنید "این فلانی خیلی آدم ک... هست" و با همین حرکت میشوید سوگلی جمع، البته مشاهده شده پس از این کار سوگلی میرود پی وی شخصی که خیلی ک... بوده براش مینویسد"خخخخ داداش کارت عالی بود، فردا کی بریم بیرون؟" البته قضیه شاید یکم پیچیده شده باشد ولی نگران نباشید جای آن پیچیده هارا سه نقطه بگذارید، چون کاراکتر ها در اینجا تمام شد. 

امید

#نقطه 3

#noghteh

دو نقطه

شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۴۰ ب.ظ

  • اگر در جریان نقطه باشید (هرچند که به نظر میرسد نباشید ( وباز هرچند که با گفتن این ها حس کنید از کمبود اعتماد به نفس رنج میبرم (و دوباره باز هرچند که در واقع تمام این توضیحات را دادم تا به هر شکل شما را به خواندن پست قبل و اطلاع پیدا کردن از نقطه وادارم))) باید خدمتتان عرض کنم که این دو نقطه است. بگذریم،لابد میدانید که از نقطه به عنوان چیزی سخن گفتیم که در عین بی مفهومی و بی ارزشی و مبهمی، سرشار است از معانی.
    حالا قرار است راجع به این تناقض پیش آمده بحث کنیم. البته بحث کنیم غلط است. چرا که اینجا تنها من نظراتم را مینویسم و به خورد شماها میدهم. البته این میتوانست بدتر هم باشد، اگر گزینه ی کامنت هارا برای شما دوست عزیز غیر فعال میکردم. 
    اما چرا این هارا گفتیم؟ این ها که هیچ ربطی به مسئله نقطه و حرف های پیرامونش ندارد، پس چر از آن سخن گفته شد؟ دلیل اول اینکه این یک تکنیک است برای فرار از زیر گیرو دار های زندگی، اگر همسر، پدر مادر، فرزندتان و... از شما ایراد گرفت و گفت که چرا این عیب را داری، خیلی آسان تر است که به جای جواب منطقی دادن به حرف هایش خوب توجه کرده، یک مشکل پیدا کنید و آن را برایش به صورتی بیان کنید که مشکل اصلی را فراموش و درگیر این یکی بشود. 
    اما اگر مشکل فراتر رفت چه؟ خب این اتفاق در همین متن برای من هم افتاد. درست همان زمانی که ممکن بود خودتان بگویید یا حدس بزنید که از موضوع پرت شده ایم، خودم به آن اشاره کردم و باز با بیانی تر و تمیز از مشکل به نفع خودم سواستفاده کردم. حالا میشود گفت درصد بالایی از توجهتان درگیر چرایی، چگونگی این فرار است و درصد دیگرش درگیر استفاده از آن به نفع خودتان. 
    البته ممکن است همین توضیحات آخر هم یک هدف موزیانه در بر داشته باشد، اما این موضوعات چطور میتواند مهم باشد وقتی کاراکتر های محدود ما به پایان رسیده و سوال اولیه هم هنوز پاسخ داده نشده و من از این بابت خوشحالم؟
  • پ.ن:قبلاً اینستاگرام گذاشتم.
    #نقطه 2 
    #noghteh
    امید

نقطه

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۰:۴۷ ب.ظ

گاهی آدم تنها دلش میخواهد بنویسد، این ها را اغلب میگویند دلنوشته،من میخواهم بگویم نقطه، اول آنکه دلنوشته های من اکثرا از عشق نیست، از درد نیست، از رنج نیست، آشکارا ماهیتی دارد مبهم، نقطه. دوم آنکه چه کسی میگوید نمی توانم اسمی دیگر برای چیز ها در نظر بگیرم؟ آزادم، همینطور که میتوانم به روی کار های دل بخواهیم اسم آزادی بگذارم، آزادم حتی این مسئله ی ساده را چنان تفسیر کنم که فکرتان به همانجا برود که من میخواهم، به هر حال من آزادم چیز هارا آنطور بخوانم و بنویسم که دلم میخواهد، نقطه. 
اما اصلا چرا نقطه؟ قبل تر گفتم دلنوشته، من تعبیرم آن است که تنها زمان هایی که دلم میخواهد بنویسم این هارا مینویسم، اما به معنای واقعی گاه شاید دلنوشته نباشند، خودم هم ماهیتشان را نمیدانم، چون مبهمند، نقطه مبهم نیست؟ قطعا مبهم است، یک نقطه در اوج بی معنایی سر شار است معانی، البته شاید بعدا در زمانی بهتر به شرح این موضوع هم بپردازیم، اما الان نقطه ای مهم از محتوا در حال شکل گیریست، ابهام. 
بگذارید یک تجربه بگویم، خیلی وقت ها دیده ام که هنرمند ها، منظورم همان نیمچه هنرمند هاست، یا آن هایی که اسم خودشان را میگذارند هنرمند (البته من خودم رادست بالا میگیرم و راجب ماهیتم نظری نمیدهم چون این متن جدیست، نه جای قرواطوار های اینطوری،البته اگر همین خودش قراطوار نباشد، که هست.) اعتقاد دارند ابهام یک آرایه است و به زیبایی می افزاید، البته شاید به ظیبایی بیفزاید ولی قطعا نه آرایه است و نه به زیبایی می افزاید. اما، پس چرا ابهام اینقدر مورد توجه من است، یک سوال، مرگ برای شما چقدر جذاب است؟ برای من زیادی جذاب است، اما چقدر در موردش میدانید؟ هیچ. به جرعت میتوان گفت مرگ یک ابهام است، یا حتی ابهام یک مرگ است، نمیدانم فهمیده اید یا نه ولی من دلایلم را گفتم. 
نکته ی آخر آنکه قرار است این جریان ادامه دار باشد، هرچند میدانم حداکثر دو نفر این متن را تا این جمله میخوانند ولی مهم نیست، به هر حال مینویسم، باز هم مینویسم و میخواهم برای کمی قرواطوار بیشتر یک هشتگ #نقطه و قسمت  بندی هم اضافه کنم، مثلا این پیش گفتار بود.
#noghteh
#نقطه امید

مواجه ی شخصی با بیان

دوشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۲۷ ب.ظ

هفتمین روز سال جدید بود که در اینستاگرام مذکور طبق روال همیشگیم با مطلبی برخورد کردم که میشد با ضمیمه کردن آن بر مطلب خودم یک مطلب جدید ارائه کرد. کم و کیف ماجرا مهم نیست آنچه اینجا حائز اهمیت است آنکه، شخصی که مطلب اولیه را گذاشته بود در پی یک مکالمه ی کوتاه وبلاگ بیان را معرفی کرد. و من بر حسب اخلاق منحوسم در بین تمامی آشنایانم بدون ذره ای اتلاف وقت، شروع کردم به بحث با آن شخص حول محور اینکه وبلاگ ها در دنیای ادبیات جایی ندارند یا اینکه وبلاگ ها کارآمد نیستند و من که دسترسی به چند نویسنده و منتقد کاربلد را دارم چرا باید بخواهم که در یک فضای مجاطی چیزی عرضه کنم و نظراتی را کسب؟ خب البته تازگی ها دارم روی اخلاقیاتم کار میکنم و خیلی زود تصمیم گرفتم در عوض مخالفت همه جانبه، موافقت همه جانبه کنم که 180 درجه در خلاف روال عادیم بود.آن شد که این وبلاگ را ساختم، اگر چه در تمامی بستر های مجازی یکی دو صفحه دارم و هر جا که سرچ کنید omidorkh1 من را پیدا میکنید، اما هرگز نخواستم وبلاگی داشته باشم، چون فکر میکردم مخاطبش کم است و همینطور طرز کار با آن بسیار سخت و بسیار ابتدایی. حالا وبلاگ دارم. و این اولین نوشته ام است، هر چند آقاین میگویند سومین نوشته ام است، و ضمیمه کرده اند که نوشته ی اول دوم را به زودی پاک خواهم نمود، اما بیجا ضمیمه کرده اند و از طرف من حرف زده اند، اگر حذف کردن دو پست اول در اختیار من باشد و آقایان همانطور که سر از خود ارشالش کردن، حذفش هم نکنند من میخواهم آن دو پست را مادامی که در این محل فعالم نگه دارم. 

امید